داستان کوتاه قاب عکس به صورت آنلاین
داستانهای نازخاتون
قاب عکس
همیشه عادت داشتم از صحنههایی عکس بگیرم که با نگاه کردن به آن متوجه اتفاقی نشم ولی این بار از اتفاقی میگم که درآن عکس افتاد حادثه ای که در آن صحنه رقم خورد و بیشترعکسهام درنیمه های تاریکی شب ودر تنهاترین هر شخص فلش بک میخورد وقتی که همه خواب بودند من به دنبال کسی بودم که به رویاها،رنج ها و گذر از زندگی فکر میکرد وقتی که لیلی صاحب آن عکس درزمان بارداری اش دوست داشت با من حرف بزند ؛ او گفت : که حس می کند شوهرش پویان اورا دوست ندارد و ازاین مصیبت رنج می برد ؛ در چند ثانیه ای که به او دقت کردم از حالاتش و احساساتش عکس گرفتم در دوراهی بین انسان و تنهایی ؛ من انسانی دیدم که به دور از هر تعلق و نمایشی که خودش برپا کرده و بازیگری که از درونش و وجودش حرف می زد و باز تنها لیلی بود که توانست نجات بخش خود باشد .
لیلی در زمان بارداری به پنجره خانهاش؛ به آسمان تیره و تار که بعد از باران شبانه باریده بود نگاه می کرد ساعتی از شب گذشته نگاه در نیمههای شب این نگاه نشان دهنده قلب پر جنب و جوش و ذهن ناآرامش است
صدای نفسهایش آرام وعمیق از همین فاصله به گوشم رسید ؛ لیلی گفت : این بار سوم است که باردار شده چون هربار بچه اش سقط می شود چون بدن ضعیف اون توان نگه داشتن بچه را ندارد ؛ و بارها شده از سوی خانواده همسرش ملامت ها و سرکوفت ها شنیده است؛ مادرشوهرش گفت : تو که عرضه نداری یک بچه نگهداری ؛ بهتره هرچه زودتر طلاقت بگیری؛ بری دنبال زندگیت ؛ خواهرش گفت : هه اخه مامان جون این لیلی اجاقش کوره بهتر از داداش ساده لوح من چه کسی می تونه پیدا کنه ! اما من چشمهای خمارلیلی و می دیدم که با این حرفهایی زده می شد اما بازهم که قلبش همانند فانوش روشن است ؛ لیلی پر از خواهش است پر از وجود پراز حضور پر از تمنا برای زندگی، نفسهای عمیق کشید و با هر نفسش چشماش ومیبست و با هر نگاهش امیدی در زندگی پیدا میکرد!
لیلی بهم گفت : که زندگی باید و جوری دید که با هر دم لمس کرد.نگاهش کردم مردمک چشمانش بزرگ شده احساس لذتش از چشمانش نمایان شده حتی در آن تاریکی شب حسی در تمام وجودش پیدا شد که من آن را دیدم
نسیم خنکی به تک تک سلولهای بدنش رسوخ کرد جریان خون و توی تمام رگهای بدنش آماده دریافت پیامی است که باید آن را بخواند میدونم که امشب پستچی انتقال این پیام خودم هستم پیام که باز کردم خواندم
من می خواهم تو ببینمت
حس خوشایند لیلی باعث شد پف کنم تمام حواسم و گرفت و شکل دلقکی دراومدم که و حبابهایی از زندگی درمن جریان پیدا کرد.
مقابل لیلی ایستادم مجبور شدم پشت ساختمان جلویی لیلی پنهان شوم ، خواستم بداند که ما چه چیزی به او یادآور شدیم و چگونه وجودش و لبریز از عشق کردیم.
راستش میدونم اما کلماتی برای بیان احساسش پیدا نکردیم . اما من گفتم که اجازه بده برایش بگویم ما به لیلی یادآور شدیم که نگران نباشد اگر قراره از نوزادی نگهداری کند نگران چیزی نباشد زیرا خود او کسی و دارد که بیشتر از هر مادری دوستش دارد که همیشه همراه اوست و هرگز تنهایش نمیگذارد.فقط کافی است به خلوتش برود تا ببیند چگونه در قطره قطره وجودش حضور خواهیم داشت لیلی ناگهان لبخندی زد،دستی به روی شکمش کشید با حسی پر از امیدواری گفت: کودکم،میوه ی باغ زندگیم این بار به این دنیا بیا و من تنها نزار چون این آخرین شانس مادر شدنم است نگذارکه بدون تو اجاق خانه ام خاموش شود هیچ حسی شیرین تر از این نیست که بتوانم در آغوش بگیرمت و باصدای نفسهایت و بوی تنت آرامش بگیرم هیچ اتفاقی دراین دنیا دیدن روی تو برای من ارزش ندارد قول میدم که با تمام توانم تلاش کنم تا از توکودکم آدمی بسازم که بتوانی در این دنیا با انسانیت و محبت به آرزوهایت برسی و انسان مفیدی باشی. لیلی درحالی که خنکای نسیم صورتش رو نوازش میکرد و موهای پر کلاغی اش اتکان میداد،نگاهی به آسمان کرد و با حسی از امیدواری به رختخواب رفت. راستش این آخرین عکس از لیلی در آن لحظه بود ؛ بی صدا به رختخوابش رفت و کنار همسرش پویان که خواب هفت پادشاه و میدید دراز کشید و با تمام اتفاق ها و مصیبت هایی که از سر گذرانده بود خدا رو شکر کرد به آغوش همسرش پویان رفت و او بدون اینکه ب چشمانش را باز کند در آغوشش کشید و بوسهای بر پیشانی اش نشاند.اما لیلی با دلخوری خود را از آغوش پویان بیرون کشید . پویان گفت : عزیزم چرا ناراحتی ؟ اتفاقی افتاده چرا ازم دوری میکنی؟ لیلی گفت : پویان نگرانم اگر این بار بچه ام سقط شود چیکار کنم ؟ درضمن امروز یک هفته است که حتی نزدیکم نشدی و حالمو نپرسیدی، دو روز که هیچ حرکتی حس نمیکنم. این گفت شروع کرد به گریه کردن ؛ پویان گفت عزیزم نگران نباش حتما فردا میریم پیش دکتر ،بعد چشمکی زد و گفت: شاید حتما خوابیده پدرصلواتی یا شاید ،حتما مثل خودت خوابالوازبس که می خوابی تو ! لیلی لبخندی زدگفت: وای من کجا خوابالوام،اصلا میدونی چیه من دلم لواشک زرشک ترش می خواد ؛ اوه اپه خانمم چندروز پیش که برات گرفتم چیکارش کردی ؟ نکنه تمومش کردی ای شیکمو. اه پویان یعنی چی همش بهم میگی خوابالو و شیکمو؛خب من هوس کردم دیگه باشه عشقم .پس تا توبلند بشی منم میرم برات میارمش ! ای کلک نگو که قایمش کردی ؛ حالا که اینطوری واسه خودتم بیار که باهم بخوریم.چشم خانومم ای به چشم،شما امرکن کمتر غم وغصه بخور. این لحظه ولیلی در ذهنش ثبت کرد که همیشه مانند لواشک زرشک ترش در ذهنش باقی بماند.لیلی یهویی باصدای بلندفریاد زد : وای باور نمیشه داره تکون میخوره؛ پویان بچه ام ،داره حرکت میکنه. آره عزیزم مثل این که بچمون هم مثل خودت عاشق لواشک ترش زرشک و خیلی هم شیکمو، هردو بدون اینکه جلوی خنده ی خود را بگیرند با صدای بلند خنیدیند. بعد از یاد آور آن خاطرات عکس را درقابی گذاشتم تا همیشه یاد آور آن صحنه عشق بازی لیلی و پویان درآن نیمه های تاریک باشم پس دوربینم نگاه کردم تا شاید باز هم لیلی هایی لبه پنجره ببینم و ازآن ها عکس هایی به یادگار بگیرم و درقاب عکس چوبی قدیمی بزارم .
پایان.
نویسنده : پرستو عبدالهیان ( مهاجر)